یکروز که صبح بیاید و تو نباشی چه می شود ؟ تو میگویی هیچ مثل روزهای دیگر صبح میشود .
یکروز که صبح بیایید و تو نباشی چه میکنم؟ تو میگویی هیچ مثل روزهای دیگر زندگی
یکروز که صبح بیاید و من نباشم چه می شود ؟ تو میگویی هیچ مثل روزهای دیگر صبح میشود .
یکروز که صبح بیایید و من نباشم چه میکنی؟ تو میگویی هیچ مثل روزهای دیگر زندگی
یکروز که صبح بیایید و ...
من میپرسم و تو میگویی هیچ حالا تو بپرس تا من بگویم
نه !
بگذار همان هیچ بماند برای تو
بگذار نبودنم نبودنت پر شود از هیچهایی که تو فکر میکنی
نویسنده : الهام مزارعی
http://parsdastan.blogfa.com /
علیرضا روشن می گوید:
روزی خواهدآمد
که گندم ساقه های زمینم
از باد نه
که از دستان نوازشگر تو
تکان خواهند خورد
تو می آیی
از میان گندمزار میآیی.
و من می گویم :گندم میوه ممنوعه بود ، که والدینمان خوردند ، ما فرزندان از تجربه گذشتگان پند می گیریم .
و جناب شیخ اجل حافظ می گوید:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم.
هر کسی نظری دارد.
صنعت تبادر بیداد می کند در این نوشته .
برای امروز همین و تمام.
بیا دلتنگی را جو ر دیگر معنا کنیم.
دلتنگی یک حس درونی نیست که به یک مکان یا یک شخص یا هر چیز دیگر نشان بدهی بلکه دلتنگی موهبتی است الهی به تو فرصت فکر کردن به عزیزانت رامی دهد تا بهتر به خوبی هایشان فکرکنی و بدی هایشان را ببخشی.
دلتنگی یک حس قلبی نیست بلکه یک آیه از معجزات الهی است که به تومیگوید بنده دلتنگی تو ظاهرا از این دنیاست اما تو در کنه ذاتت دلتنگ من هستی
دلتنگی دیگر یک درگیر ذهنی صرف نیست بلکه یک سوره است که بر تو نازل شده تا در آن سوره خودت را شستشو بدهی،تطهیر کنی تا بهتر شدن را بیاموزی.
دلتنگی برای تو باید کلاس درس باشد
درس قدر دانی از داشته هایت
سپاسگذاری از زندگی که دم به دم بر تو نعمت می افزاید.
دلتنگی شاید در قالب یک هوس جلوه کند اما دلتنگی در اصل یک موهبت است ،قدر آن را بدان!
مثل من دلتنگی کن! دلتنگ باش زیاد!
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تاکاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاندصبح تو راابرهای تار
تنهابه این بهانه که بارانیات کنند
یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند.
یاران شتاب کنید، قافله در راه است
می گویند گنهکاران را نمی پذیرند
آری! گناهکاران را در این قافله راهی نیست
اما پشیمانان را می پذیرند
ای دل! تو چه می کنی؟
می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند...
(شهید سید مرتضی آوینی)
یاد بعضی نفرات
رزق روحم شده اند
وقت هر دلتنگی
سوی شان دارم دست
روشنم میسازند
جراتم می بخشند
.........................
تنهایی آدم را گاهی وقت به مرز جنون می رسونه
اما درمورد من
جنون شده عادت همیشگی!
دلم تنگ است
در این شب یلدایی
ستاره می شمارم
تا
تو
ای امام عصرم
هرچه زودتر بیایی!
گریه نکن
زمشتون میگذره
سیاهی به ذغال می مونه
نگران نباش
همون که آفریدتت خودش بهت توجه داره
نترس
از هیچ کس
همیشه
همه جا یک نفر مراقبه که بنده ای صداش بزنه
من
تو
او
ما
شما
ایشان
همه مال خداییم
به سوی او می ریم
چه خوبه که سفید وپاک بریم
خدایا خودت شر دشمن را کم کن
جز تو پناهی ندارم
هیچ کس
جز تو
فریاد رسی
نیست
خوشت آمد که این پایم پشت آن پایم گیر کرد
زمین خوردم
خوشت آمد؟
خوشحالم زمین خوردن من خوشحالت کرد .
شاد شدی از تنها زمین خوردن من
همیشه غصه خوردن من
آه و زاری من
و صد افسوس بر دل نشستن من
هر جور تو صفا می کنی باشد
من قربانی توام
گفتم بیا
این شاهرگ دست و گردن من!
نیامدی
آیا ترسیدی یا لایق ندانستی؟
به هر جهت.....
هرطور توجهت را جلب کنم خوب است
حالا برای اینکه خیلی خیلی خوشت بیاید
اینجا را داشته باش
تلپ افتادم
تلپ افتادم
تلپ
تلپ
تلپ
از پشت بام عاشقی ات افتادم
با سر به زمین می خورم
شاید بپوکد از هم
این مغز اوهام پرور
شاید تمام شود این درد
درد تنهایی من
میروم روح شوم
می رسم پنج کیلومتری بهشت
همین قدر هم خوب است
لااقل نزدیکترم به تو
آزادانه پرسه می زنم در کنار تو
هر وقت خواستم بر یال و بال تو بوسه می زنم.
هروقت عطسه کردی من پرت می شوم از پنجره بیرون
میافتم توی بشکه قیر خانه ات
که قرار بود آشیانه مان شود
قرار بود که بهار آماده شود برای ما
حال دیگر وقت تنگ است
من رسیده ام
نزدیک این چاله تاریک
که تل خاکی در کنار آن تلنبار شده
و زجه و ناله دیگران به حال زار خود
عبس و پوچ است ؛ دوساعتی بیشتردوام ندارد
من اما
نشد که نفس به نفس دهیم
اما
من همیشه در کنارتوام
هوای توام
ترانه و کلام توام!
خواننده عزیز تحت تاثیر یک شعر قرارگرفتم یکدفعه این شد که خواندید.
امیدوارم خوشتان آمده باشد از آخرین شرین کاری ام
چقدر عجیب قیامت پروری!
چقدر دلیل و برهان می آوری!
تو هنوز مرددی
بین من
و خودت
کدام باید زودتر از این قله بپریم.
بیا دستهایمان را به دهیم
بیا
با هم
یک
دو
سه
تومی گویی :
پرواز به سوی بهشت نباید باشد انقدر سرسری!
بیا
یک بار دیگر
دوباره امتحان کنیم.
سرمان گیج می رود اگر دور اتاقک زندگی مدام بالا و پایین رویم.
بیا دوباره با هم
دست ها همان بال ها
ما دو پرنده ایم
دو هم نفس
دو یار
بیا که از بام این دنیا
برون زنیم
دیگر کسی منتظر نمیماند
که شاید
روزی
بیاید
فرشته
بکشد دست بر ما و
برد ما را به آن باغ های معلق پر از پری.
بیا برویم توی باغ
طناب آوردهام
چهارپایه هم دارد.
بیا تا با هم از سراب این جهان ورپریم.
بیا دست به دست من بده
نترس
لذتی دارد که با هم بپریم
مثل لیله بازی و
بازی الاکلنگ
تاب بخوریم بر سر دار و
از این جهان آزادانه بپریم.
بیا نترس
باید از سقوط هم لذتی بریم.
فکرکن که در حال صعودیم.
صعود ما سقوط ماست.
خسران ما خسروی ماست.
خسر الدنیا هم کمالی است
بیا کمالات مان رابالا بریم.
بیا که از این خانه پوشالی حتی برگ کاهی هم نمیبریم.
الا قطره اشکی وآهی بر این زندگی سر تاسرپوچی ابدی.
قسم می خورم به نورکه تو ومن تنها نه ازنوادگان پیامبریم.
ما سرسلسله هیچ کس و هیچ چیز نخواهیم بود الا خودمان به خودمان
من ،تو ،او ،همه ضمایر تنها و مفردیم.
خواهی بیا خواهی .....
نه .....
می دانستم که تو همیشه یار حاضری
یک
دو
سه!!