اینروزهــا
هیـــچ چیـز
سر جـایـش نیست!!
جـز تـو
بـــدجــور جــا گـرفتـی در دلـم
خدا تو را برای عاشقانه زیستن
به من نداد
برای شاعرانه زیستن
ز من گرفت . . . ...
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم ، غصه معنایی ندارد تا تو میخندی برایم
شرط دل دادن دل گرفتن ، وگرنه یکی بی دل میشه اون یکی دو دل
به خاطر یافتن مقصر
زندگی ات را تلخ و سیاه نکن
بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند
بهانه میتراشی و مرا عذاب میدهی
به روح بی قرار من تو اضطراب میدهی
دلم پر از گلایه ها تنم اسیر درد و خون
ولی تو قهر با دلم برای لحظه ای مکن
بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بیا , در را تماما باز کن
هر چه میخواهی برایم ناز کن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی
چی میشد تو هم منو دوستم میداشتی نا زنین
جای گریه رو لبام خنده می کاشتی نازنین
حالا که قهری باهام ولی بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتی آشتی نا زنین
ای رویای شیرین
وقتی نامت اکمل نام های دنیای من است
آنگاه که همچو نسیمی از قفس سینه می وزد بر تارهای حنجره
تا امواجی شود خروشان
به سوی ساحل امنت پرواز کند
و جدایی را التیام بخشد.
اما در محاصره زبان و کام و دندان قرار می گیرد.
بی شک !
بدان!
هرگاه برای هوا خوری دمی آزاد شود
در مقابل چشم این دژخیمان
نامت به صورت یک واج کوتاه
حتی شده به صورت یخ زده
هم چون نفس آخر یک میت
آشکار خواهد شد
آآه.
مهاجریم و سهم ما از زندگی این است .
گاه درهجرت قلبی جدا شده از تاب وسرسره ها
گاه در هجرت جدایی از هم کلاسی ها
گاه در هجرت از جدایی از مدرس ها
حال ما پیوسته مهاجریم.
مقصد من اکنون ظاهرا پیداست
اما نمیدانم هنوز آیا به یقین او همان مرد آرزو هاست
و من همان زن رویا هام؟
مهاجرم به شهری بزرگ پر ازآلودگی هوا
مهاجر شادی که توشه اش پرست از خنده و اشک ها
هجرت من تا کجاست ؟نمیدانم!
در نظر من هجرت راه پله است
راه پله ایست پر پیچ وخم
گاه به شاهراه هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله هست
گاه به بزرگراه هاجرو ا و جا هدوا فی سبیل ابلیس
گاه فقط مویرگی تو را هدایت می کند به قلب نور.